چوپان دروغگو،ما و دیگران
در میان بحثی بودیم که ناگهان استادمان – با حالتی عصبانی – گفت:
قصهی چوپان دروغگو را همهمان به خوبی به یاد داریم.ما از این داستان دو نکته را درک میکنیم؛یکی اینکه در همه حال باید به فریادهای هر چند دروغین چوپان گوش کرد،چون پای سرمایه های روستا در میان است.و دیگر اینکه برای جزای کار دیگران باید منتظر خداوند ماند.اما دیگران از این داستان به این نکته میرسند که پس از یک بار دروغگویی چوپان،باید او را عوض کرد.این به نفع منافع مردم و اوضاع روستاست…
فکرش را که میکنم میبینم که ما نتوانستیم چوپان سرمایههایمان را عوض کنیم؛و تا ۴ سال بعد باید حسرت گوسفندهای از دست رفتهمان بر دلمان بماند.
پی نوشت:مسلما من تا حدی جملات ایشان را برای انتشار در وبلاگ مناسب سازی کرده ام.فکر نمی کنم کسی وجود داشته باشد که در اوج عصبانیت اینگونه حرف بزند !













جالب بود
[پاسخ]
جالب بود…واقعا هم همینطور است که میگی!
[پاسخ]
سلام
گاهی آدم نمی دونه چی باید بگه. این روزها و اصولا این سالها و مخصوصا سالهای اخیر، دروغ جزء لاینفک جامعه و زندگی و سیاست شده. به نظر من دروغ از لوازم اصلی سیاسته!
موفق باشید
[پاسخ]